به اقتباس از
گیس طلا که دلش می خواست یه تراس داشته باشد برای عصر بهاری,
.
.
یک چای با هل و دارچین دم کردم. شیرینی کرمدار-شکری دیروز را گذاشتم کمی گرم شد.
چای ام را شیرین کردم و فنجان را گوشه بشقاب شیرینی گذاشتم. یک روسری پلنگی در کابینت دارم کنار قوطی تاید.برای اینکه وقتِ رخت پهن کردن, سرم کنم. آن را هم سرم کردم. نگاهی در آینه به خودم کردم. گفتم نه ! اینطوری یکنفر از خیابان مرا ببیند فکر می کند کلفت خانه ام...بشقاب به دست رفتم و یک شال خوشگل سرم انداختم. بشقاب را روی لبه تراس گذاشتم در حالیکه از فکرم می گذشت بروم از خانه مامانم دو تا صندلی حیاطشان را بیاورم. همیشه برای اولین نیاز , دستبرد به خانه مادری به ذهنم خطور می کند. رفتم و زیرپایی جلوی روشویی که پسر روی آن می ایستد و مسواک میزند و برای خودش در آینه ادا در می آورد, را آوردم. خلاصه همه چیز جور بود.
به عرفان گفتم چایی می خوری گفت:نه!
هوا خوب بود. یک جور رویایی...
باران بهاری در حوضچه حیاط دایره های تو در تو درست کرده بود.
خرمنی از یاس رونده از بالا سر آلاچیق آویزان شده بود.
باران بهاری شکوفه های درخت همسایه ی اونوری را ریخته بود و جایش پر از برگ سبزِ ریز ریز در آورده بود.
خانه بغلی همه حیاطش را پارکینگ کرده و سقف آن تراسی شده که پر از گلدان هایی است که سالی یکبار گل هایش را عوض می کند.
یک سرو/کاج نقره ای بسیار زیبا هم یک گوشه کاشته. اگر انقدر اینجا ننشسته بودم محال بود آنرا ببینم.
یک "یا کریم" هم آمد توی ایوان بالای سرم و با قو قویش می خواست با من هم صحبتی کند.
دلم می خواست یک دوست کنارم بود و با هم حرف می زدیم و چه بسا دو تا چای دیگر می خوردیم.
اما نبود که...دلم می خواست به کسی شیرینی تعارف کنم.
دلم , خواندن یک آواز قدیمی می خواست.
بالای سرم را نگاه کردم کبوتر نبود.
بشقاب عصرانه بهاری ام را برداشتم و آمدم توی خانه پی درس و مشق پسرک...