تبليغاتX
زرافه خوش لباس

زرافه خوش لباس

يادداشت هاي دلبخواهي

به دنبال رسيدن به نقطه بهينه براي استفاده از وقت باقيمانده تا امتحانات بايد تمركز كنم روي همه كارهايم.

همه چيز خوب پيش مي رود " اگر" چنين اتفاقي بيفتد.

تا 6 تير نمي نويسم و نمي خوانم تا از حواس پرتي مجازي پيشگيري شود.

بايد دورچين تكه هاي پازل ذهنم را بچينم و بعد بروم سراغ چيدمان اصلي....

روزگارتان خوش


پ.ن. در پي همين حواس پرتي جعبه نظرات دوستانم مثل يك كاسه چيني گل سرخي از دستم افتاد و ترك خورد:(

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 اردیبهشت1391ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

جمعه اي رفتم از براي زيباسازي، گيسوان خود را رنگ بنمايم.

ناخواسته، كار به "مش" رسيد و خانم مربوطه سر مرا قريب به شونصد بار شست و ويتامينه كرد.

از زيرساخت مبنا تا جايي كه قيافه ام شكل آدميزاد شد 11 صبح الي 6 بعدازظهر به طول انجاميد.گفتم چرا ؟ گفت فويل ها حركت كرده فرايند لكه گيري هم اضافه شده. خبر نداشت مدتي كه مرا كاشته بود با گوشي ام

"پينگ پنگ" بازي كرده بودم. آن هم با يك دنيا هيجان....

ضعف كرده بودم.

يكجا آن روي زرافه اي ام بالا آمد و نزديك بود جفت پا بزنم تو كاسه رنگ و

همچنين كله "خانوم مو نارنجي خونسرد"...

انگار عادت كرده ايم باهامون يكجوري آميخته با اندكي خشونت برخورد كنند. مثلا موهايمان را محكم شانه كنند.

ولي جدا چنين آدم با اعصابي مدتها بود نديده بودم. با تك تك تارهاي مو به معناي واقعي "دوست" بود. و تعريف هاي ايشان چنان بود كه چند بار به خودم اذعان داشتم، عيب ندارد از "پوست" كه شانس نياورديم ولي جدا خدا از "مو" برايمان كم نگذاشته...

شب كه داشتم جلوي آينه يك گوشواره آويز سبز گوشم مي كردم،

مي گويد: همش به تزئينات خودت اهميت ميدي؟!!!!

خب طبيعي است، مرا بيشتر كارمندگونه ديده... اين چيزها را برنمي تابد.

عرفان؟ نه بابا...باباي عرفان را مي گويم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

این روزها همه مون می دونیم که کمتر مهمونی می ریم و مهمونی می دیم و همه مون یه وقتهایی این خلا رو حس می کنیم.

من کلا آدم دست و دلبازی هستم. در امور مادی شاید یه کم اهل حساب کتاب باشم که خب احتمالا این

بر می گردد به ژن پیچیده در دی . ان .آ ی وجودم...

کاری ندارم....

ولی حیفم آمد اگر ندیده اید دعوتتون نکنم به دیدن "شام ایرانی".

چهار تا آدم شیرین بامزه برنامه "بفرمایید شام" اجرا می کنند. 

باز هم برداشتن ایده را کاری  ندارم

ولی جدا حس کپی کاری از نمونه لندنی manoto به آدم دست نمی دهد. شوخی ها و لبخندها مالِ همین جاست.

امشب که در شب دوم نوبت "رامبد جوان" بود انقدر بلند بلند و صدا دار خندیدم

که همه شش هایم ؟ ریه  ام؟

نمی دانم ....زیاد از دل اندرونم خبر ندارم , ولی خلاصه همه قفسه سینه ام منبسط شد.

از دست ندهید... سی دی هایش را بگیرید و ببینید.

آخ اون مسابقه آرنج.....اون تعریف آدم های شیک....

آخ جون هنوز دو شب مهمونی مونده ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

با حس دوگانه اي كه داشتم بالاخره باز هم پشت پا زدم به غروري كه مي گفت: چقدر من معرفت خرج كنم و اون دوست قديمي هردفعه شماره تلفن مرا گم كند حالا گيريم يكبار گوشي اش در جوي آب افتاده يكبار دزديدندو يكبار.....

و هروقت كه دوباره همديگر را پيدا كرديم راست راستكي از شنيدن صدايم ذوق كند و بگويد:تو رو خدا فردا پاشو بيا خونمون...

تمام مدت كه عرفان رفته بود كلاس زبان، با هم حرف زديم و بدون هيچ سانسوري همه چيزِِ هم را براي هم تعريف كرديم. آدم چند نفر توي اين دنيا دارد كه بتواند باهاشون انقدر راحت باشد؟

بعد با همان عبارت هاي قديمي مان، بچه هاي دانشگاه را كه در فيس بوك ديده بودم برايش توصيف كردم.

ضمن اينكه در نظر داشتم كسي را قضاوت نكنم و در اين امر خودم را موفق مي دانم.

برايش گفتم: فلاني كچل شده...زد زير خنده .

برايش گفتم خيالت راحت همه كانادا هستن غير از من و تو. پرسيد : فلاني چي؟ بچه هم دارد؟ بي حجاب شده؟ گفتم: آره.  و گفت كه خودشان هم دارند كارهايشان را مي كنند بروند و گفت اصلا تيپ پسرهايش به كانادا بيشتر مي خورد تا اينجا....گفت: تو چي؟ گفتم: نه قربونت ما تيپمان به همين خاك وطن بيشتر مي خورد و نشسته ايم ببينيم تكليف اين خاكِ شخم زده چه مي شود.

 برايش گفتم كه دارم عين خر درس مي خوانم و خيلي راحت بهم گفت: سر پيري مي خواي چيكار و من خيلي راحت بهش گفتم اصلا احساس پيري نمي كنم. گفت كه چاق شده گفتم: من بيشتر.... حس كردم از وقتي بچه هايش از آب و گل درآمده اند رضايتش از زندگي بيشتر است. در همين حين دخترش از دستشويي صدايش زد...انگار زياد هم از آب و گل در نيامده اند.

گفت: همون يك بچه را داري؟ گفتم نه يك دختر هشت ماهه هم دارم و پقي زدم زيرخنده...

گفت:يكي ديگه هم بيار گرچه چيز تحفه اي نيست....

خلاصه كه گفت خيلي دوستم داره و خيلي مي خواد منو ببينه ..

گفتم: لطفا شماره ام را يك گوري بنويس كه گُم نكني...يادته ترم اول كه دير ميومدي كلاس، استاد فيزيك  بهت گفت: تو از اونايي هستي كه كفش هات  رو تو يخچال جا مي ذاري و اونهم يادش بود و گفت عجب خوب شناخته بود منو با يك برخورد!

دوست ...دوست...دوست ...بهار است و اينروزها خيلي دلتنگ مي شوم.

دلم آدمهاي ديروز را مي خواهد.

اصلا دلم ديروز را مي خواهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

به اقتباس از گیس طلا که دلش می خواست یه تراس داشته باشد برای عصر بهاری,

.

.

یک چای با هل و دارچین دم کردم. شیرینی کرمدار-شکری دیروز را گذاشتم کمی گرم شد.

چای ام را شیرین کردم و فنجان را گوشه بشقاب شیرینی گذاشتم. یک روسری پلنگی در کابینت دارم  کنار قوطی تاید.برای اینکه وقتِ رخت پهن کردن, سرم کنم. آن را هم سرم کردم. نگاهی در آینه به خودم کردم. گفتم نه ! اینطوری یکنفر از خیابان مرا ببیند فکر می کند کلفت خانه ام...بشقاب به دست رفتم و یک شال خوشگل سرم انداختم. بشقاب را روی لبه تراس گذاشتم در حالیکه از فکرم می گذشت بروم از خانه مامانم دو تا صندلی حیاطشان را بیاورم. همیشه برای اولین نیاز , دستبرد به خانه مادری به ذهنم خطور می کند. رفتم و زیرپایی جلوی روشویی که پسر روی آن می ایستد و مسواک میزند و برای خودش در آینه ادا در می آورد, را آوردم. خلاصه همه چیز جور بود.

به عرفان گفتم چایی می خوری گفت:نه!

هوا  خوب بود. یک جور رویایی...

باران بهاری در حوضچه حیاط دایره های تو در تو درست کرده بود.

خرمنی از یاس رونده از بالا سر آلاچیق آویزان شده بود.

باران بهاری شکوفه های درخت همسایه ی اونوری را ریخته بود و جایش پر از برگ سبزِ ریز ریز در آورده بود.

خانه بغلی همه حیاطش را پارکینگ کرده و سقف آن تراسی شده که پر از گلدان هایی است که سالی یکبار گل هایش را عوض می کند.

یک سرو/کاج نقره ای بسیار زیبا هم یک گوشه کاشته. اگر انقدر اینجا ننشسته بودم محال بود آنرا ببینم.

یک "یا کریم" هم آمد توی ایوان بالای سرم و با قو قویش می خواست با من هم صحبتی کند.

دلم می خواست یک دوست کنارم بود و با هم حرف می زدیم و چه بسا دو تا چای دیگر می خوردیم.

اما نبود که...دلم می خواست به کسی شیرینی تعارف کنم.

دلم , خواندن یک آواز قدیمی می خواست.

بالای سرم را نگاه کردم کبوتر نبود.

بشقاب عصرانه بهاری ام را برداشتم و آمدم توی خانه پی درس و مشق پسرک...


+ نوشته شده در  شنبه 26 فروردین1391ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

خودم را به بي خيالي زده ام. پروژه اي كه دارد مي رود توي دوسال كه جزئياتش را پيگيري مي كردم از براي "مديريت پروژه" به آساني دارد مي رود روي هوا. انقدر از اين هوا رفتن كارها بدم مياااااااد....

تحريم ها تا خرخره مان رسيده اند.تامين تجهيزات پوست مي كَنَد.

بگذريم...در جلسه هي الكي خنديديم به داستان هاي مختلف...

اميدوار شديم كه با توقف پروژه پولش بر مي گردد به بيت المال...به اينكه كم كم تنها بانك هاي طرفمان س.وريه و هند مي شوند و اگر به روپيه حقوق بگيريم چه خوب مي شود. چند ميليون روپيه حقوق مي گيريم و شايد عين مردم هند شاد و فقير و رنگي رنگي زندگي كنيم. خدا را چه ديدي؟!!

آنروز كه از نمايشگاه نيسا برمي گشتيم در خيابان يوسف آباد كه ترافيك قفل بود ماشين را در كوچه اي چپانديم.( با معضل جاي پارك به عبارتي مي شود گفت "تپانديم"!) بعد در خيابانِ بهاري  پر از سبزي جوانه ها قدم زديم. رسيديم به بستني فروشي صمد. پسر مثل هميشه بستني چهاررنگ خواست كه دو رنگ ثابت شكلاتي و شاتوتي دارد و دو رنگ ديگر بنابه روحيات آنروزش متغيرند، باباش مثل هميشه هويج بستني و من مثل هميشه جوگير شدم و با ديدن عبارت "شيرپسته مخصوص" روي شيشه مغازه معجون فوق را خواستم. ليواني غني سازي شده از موز و انبه و نارگيل و شير يخي و ظاهرا پسته و عسل و انواع "مغز"را داد دستم ! مغزم تازه فرمان  داد كه مگر نه اين است كه به مويزي گرمي ام مي كند؟ پشيمان و نادم از كل محتواي ليوان لذت بردم و ته ليوان، رسيدم به يك ژله سبز. رنگِ سبز م.وسوي...هي ي ي ي ...اينجا ديگر پشيمان نبودم.

در راه برگشت، دختري در خيابان با دستكش  و ظروف يكبار مصرف  به گربه هاي لاغر خيابان غذا مي داد. يك چيزي شبيه آشغال مرغ. انگيزه اش از اين كار چه بود؟ آقاي همسر در حاليكه ماشين را از لابلاي ماشين ها به جلو مي راند گفت: حتما گربه ها برايش دعا مي كنند كه شوهر خوبي پيدا كند. من گفتم: اوف....شما مردها چرا فقط همين فكر را مي كنيد؟ دختر جوان راه مي رفت و به گربه هايي كه جايشان را زير سطل هاي زباله و حاشيه پياده رو بلد بود و حتما گربه ها هم اورا مي شناختند غذا مي داد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 


 

 

یک دوست دارم که دوست دیرین پشت نیمکت های دبیرستان است و  خوب است و مهندس است و آچار به دست است و دانا است و با معرفت است و مهربان است وعکاس است و کوهنورد است از آن ها که قله دماوند را دوبار فتح کرده و قله هایی که اسمش را هم من بلد نیستم، جغرافی اش خوب است و بچه ها را خیلی دوست دارد و  یکبار تا مرز مهاجرت رفت و خوشبختانه خدا برای خودمان نگهش داشت و یک ایرانی تمام عیار است و ...باز هم بگم؟

نمایشگاه عکس "سفرهای کوهستانی من" – من نه !  عکس های "نیسا خارقانی" در فرهنگسرای شفق برپا است.

اگر اهل عکس یا اهل کوه هستید یا احیانا ساکن محله های اطراف یوسف آباد این روزها پارک شفق بهاری است و دیدن نمایشگاه خالی از لطف نیست.

زمان: 17 الی 24 فروردین  91  -  از ساعت 9 الی 18
 

مکان : فرهنگسرای پارک شفق – خیابان سید جمال الدین اسد آبادی ، خیابان 21 – بوستان شفق

 

می توانید بازدید مجازی از فوتوبلاگ نیسا به این آدرس داشته باشید.

 

http://community.webshots.com/user/nisa_kh

ولی بازدید نمایشگاه یه چیز دیگه اس.

پ.ن. عکس فوق قله دماوند است که من زده ام بالای سر میز تحریر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

اوایل عید یک صبح دل انگیز بهاری بود. با دایره بزرگ خانواده در سفر بودیم.

بعد از صبحانه هرکس رفت طرفی. من ماندم و بابا و مامان.

مامان پشتش درد می کرد.

بابا ..کارهایش ..حرفهایش ..مدلش ....دلم نمی خواد بگم پیر شده...ولی هی ی ی ی...روزگار همیشه مامان بابای آدم را جوان نگه نمی دارد.

بابا که یک نرمش دهنده حرفه ای در ورزش صبحگاهی است پیشنهاد داد نرمش کنیم.

مثل راس های یک مثلث ایستادیم. بابا از چرخش گردن شروع کرد و آمد روی کتف ها...

مامان گفت: آخ...آخ...همین جا درد می کنه...

بابا دست ها را روی کتف گذاشت و حرکات را ادامه می داد. یک دو سه 1. یک دو سه 2....

من کم کم داشت حوصله ام سر می رفت. گفتم: بابا برو روی حرکت بعدی...

یکدفعه انگار که یاد خاطره ای افتاده باشد دست ها را به کمر گذاشت و با ادای صدای بچه گانه ای گفت:

خوشگلا خم شین به راست....خوشگلا خم شین به چپ....

یاد کودکی من افتاده بود. انگار دیگر قد و قواره بالغ مرا نمی دید. در چشمهایش دخترکی چهارساله با موهای چتری صاف مشکی نمایان شده بود.معصوم و آرام که هر تَقی به توقی می خورد اشک هایش در آستینش بود...

گفت: یادته هر روز صبح می بردمت مهدکودک مربی ها بهتون نرمش می دادند و می خوندند:

خوشگلا خم شین به راست....خوشگلا خم شین به چپ...

خنده ام گرفته بود. یادم نمی آمد اما یادم می آمد که بابا چقدر جوان بود. یادم می آمد که مامان مرا به مهدکودک "باغ  نواب" اصفهان می برد و می رفت سرکار. یادم می آمد معلم پیانو و رقص و استخر داشتیم (من الان به دهه شصتی ها و متولدین زمان جنگ پز دادم!). گوشه مهدکودک در یک قفس جوجه تیغی بود معلم ها هنوز روسری اجباری نداشند و من اینها را خوب یادم می آمد.

حالا من خودم یک مادرم ...که کودکی ام گم نشده.

کودکی ام غیر از آلبوم های بچگی در بحبوحه گرفتاری های زندگی لابلای ذهن پدر و مادر مهربانم ثبت شده است و این برایم دوست داشتنی تر است.

کاش وقت های ناامیدی قدر خوبی شان را بدانم.


موضوع: قاب خاطرات


+ نوشته شده در  یکشنبه 13 فروردین1391ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

شب که دریا سیاه بود به موج های کف کرده که به ساحل می آمدند گفتم: همه سیاهی هایم را با خود ببرند.

نزدیک بود التماسشان کنم که دیگر خاطرات کپک زده توی مغزم را نمی خواهم که هر از گاهی کف می کنند و تعفن شان حالم را به هم می زند.

خودخواهانه دلم می خواست مثل آبی دریا در زیر اشعه آفتاب طلایی روزهای خوبی داشته باشم. 

فردا هوا آفتابی بود. درخت ها -وای من از کی عاشق درخت شدم - بر خلاف تصورم جوانه زده بودند.

درختچه های انبوه با چوب های صورتی. گل زردها و مگنولیاهای بنفش که هنوز از سوز سرما جان نگرفته بودند.

همه چیز آروم شده بود. خوب بود که هر ساعت روز میتوانستم کله پسربچه ام را در دست بگیرم و موهایش را نوازش کنم...

خوب بود که جرات داشتم به صورت مردمی نگاه کنم که در صف ماشین ها با لباس های رنگی آمده بودند بستنی بخورند یا سورتمه سوار شوند. به صورت هایی که با سادگی همین عید بهار نگرانی در چهره نداشتند.

روسری های گلدار شمالی با پیراهن ها و دامن ها آزاد و رها در کنار جاده در موسیقی باد می رقصیدند....

چه رسم خوبی است این روسری ترکمن فروختن در حاشیه دشتهای سبز شمالی...

یک هفته تعطیل تعطیل با گوشی موبایل جامانده در خانه.

وقتی برگشتم 30 پیام تبریک روی گوشی دیدم . یک لحظه خوشم آمد. 30 نفر حواسشان به من بوده که عیدم مبارک شود. همین برایم کافی است که سال جدید را بهتر شروع کنم.

عاقلانه تر - دقیق تر با کمی تدبیر .



+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت   توسط زرافه خوش لباس  | 

در اين سال 90

دويدم و دويدم

اين آخرين  روز آخر سالي يك كار ترجمه بايد تحويل بدهم كه چون سرگروه هستم اگر تمام نشود حيثيتم بر باد است.

چمدانم را بنظرم "عمو نوروز" بايد بيايد ببندد.

واي فقط يادم نرود يكنفر پيدا كنم به ماهي ها غذا دهد.

مي گويند خدا در آخرين شبِ آخرين روز سال آبروي بنده اش را نمي ريزد.

عيدتون مبارك

اخلاقاتون رو خوب كنين تا هر جا كه بوديد چه سرد بود چه گرم چه خوب بود چه معمولي اصلا هر جور بود بهتون خوش بگذره 

91 يك عد فرد هست كه بر عدد 13 بخش پذیر است. خيلي مبهم بنظر مي رسد.

شايد هم خيلي معمولي باشد. ايشالا سال خوبي براي همه باشد.

راستي امسال سال چيه؟


درباره عکس نوشت: امسال قراره "اسباب هفت سین" رو من بگذارم در چمدون بریم شمال .می خوام همون آینه شمعدونی که از "ننه قدقد" خریدم ببرم. راستی مامانم یادش نره سمنو بخره.....

+ نوشته شده در  شنبه 27 اسفند1390ساعت   توسط زرافه خوش لباس  |